خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : پنجشنبه 27 دی ماه سال 1386 در ساعت 11:17 PM
نویسنده : Missy
عنوان : Freedom

کلی نوشته بودم از اینکه این پروژه خصوصی سازی بالاخره تمام شد، از پژوهش جدیدی که قرار شروع کنم، از اینکه امروز رفتم کنار کارون کلی قدم زدم و کلی هم بم خوش گذشت، همه اش پرید، So:



زمان ثبت : شنبه 22 دی ماه سال 1386 در ساعت 9:18 PM
نویسنده : Missy
عنوان : ‌Busy

Now, I'm . . .O



زمان ثبت : جمعه 14 دی ماه سال 1386 در ساعت 1:40 PM
نویسنده : Missy
عنوان : ‌‌Birth

 

مامان جونم اینا سفراند. می شه گفت تنهام. خوبه، این مدل زندگی رو دوست دارم به شرطی که زیاد طول نکشه، چون اونوقت کسل کننده می شه.

 

 

پروزه پیش می ره اما وحشتناک کُند. کاریش هم نمی شه کرد، این اصل 44رو. نه Reference  درست و حسابی پیدا می شه، نه اینکه خود آقایون می دونن می خوان چه گلی به سر ملت بزنند. مملکت گل و بلبل دیگه . من موندم و طفلی Missy . اون هم از من گیج تر و هنگ تره .

 

 

فیلم [1]Birth رو دیدم. سوژه فیلم جدید بود و به نظرم جالب. اما هجویات زیاد داشت، یعنی بخش هایی که بودن و نبودنش خیلی تو روند فیلم تاثیر نداشت(به نظر من) . اما بازی Nicole Kidman عالی بود. مثل همیشه. یه صحنه تو فیلم بود که

 حدود 1دقیقه و شاید بیشتر close up نیکول کیدمن

رو نشون می داد. به نظ من این صحنه از فیلم به

اندازه همه فیلم حرف داشت. حرکات صورت،

قطره قطره جمع شدن اشک تو چشمای

 نیکول کیدمن و تلاشش واسه اینکه

پایین نریزند، حرکات لبها و لبخند

 تصنعی اش 

.

.

.

واقعا تحسین برانگیز بود.



[1] (2004)Into the Life Of a 35year woman, Anna, comes a 10year old boy, David, Who is in love with her as a dead husband. Drawn to remember her past, Anna begins to question the choices she's made, much to fiancé and her family.



زمان ثبت : جمعه 7 دی ماه سال 1386 در ساعت 6:07 PM
نویسنده : Missy
عنوان : خاطرات دلبرکان غمگین من

کتاب خاطرات دلبرکان غمگین من[1] رو خوندم، نوشته گابریل گارسیا مارکز[2] سال [3]1986. دوست داشتم بهتر از این بود اما نبود! نمی دونم شاید هم خوندن کتاب های دیگه اش[4] توقع ام رو زیاد کرده. به هر حال خوندنش رو پیشنهاد می کنم. لینکش رو گذاشتن به این خاطر که مجوز توزیع تو ایران نداره، می تونید واسه خوندن download کنید.

 

پژوهش مضخرف من درباره میزان اجرایی شدن اصل 44 هم پیش می ره اما خیلی کند، خیلی زمان ندارم، باید زودتر تکمیل شه تا به سازمان تحویل بدم، تا اون ها هم برنامه اشون رو بسازن. اما نمی دونم چرا این روزا میون این همه کار دلتنگ شدم. دلتنگ یه دوست قدیمی. امروز weblog اش رو ده بار چک کردم ،نوشته هاشو حفظ شدم دیگه. با هرکی رودربایستی داشته باشم با خودم ندارم که. خیلی دلتنگشم. کاش اینجا بود.

 

 

*می دونم که footnote ها از خود متن طولانی تر شد.

 

 



[1] البته این عنوان ترجمه ایه که تو ایران چاپ شد و بعد هم جمعش کردن ، اما متنی که نشر ایران تو امریکا چاپ کرده، ترجمه امیر حسین فطانت عنوانش خاطرات رو-سپیا-ن سودازده من هست.

 

[2] نویسنده و روزنامه نگار -متولد مارس 1928- کلمبیا

[3] سال تولد من !!!

[4] عشق سالهای وبا- صد سال تنهایی- ماجرای ارنیدا و مادربزرگ سنگدل اش- از عشق و شیاطین دیگر-پاییز پدر سالار and so on …



زمان ثبت : چهارشنبه 5 دی ماه سال 1386 در ساعت 5:15 PM
نویسنده : Missy
عنوان : پژوهش!

الان که دارم می نویسم تو تاکسی نشستم. اما احتمالا وقتی این پست رو بفرستم خونم. Missy هم کنارم نشسته ، خیلی عصبانیه و کمی هم خسته .

امروز پژوهشکده سازمان بودیم. کار پژوهشی برا سازمان های دولتی که پخ و از چخ نمی فهمن، فاجعه است. فکر کن کلی کار کنی،Reference  معتبر پیدا کنی، ترجمه کنی، طبقه بندی کنی و کلی بدبختی دیگه، بعد که  Proposalرو آماده کنی، یه آدم که نصف صورتش ریشه کارتو نخونده و ندیده زیر سوال ببره، اونم واسه چی؟ که حجمش کمه. اگه نبودم Missy کوبیده بود تو کله اش. کلی کلنجار رفتم تا آرومش کنم.

باید پیاده شم. . .

حرف زدن با این آقاهه پاک Missy رو عصبی کرده، جای اینکه تو چشماش نگاه کنه به میز زل زده. طفلی گیج می شه این مدلی، دانشگاه هم که بودیم اگه استاد تو چشاش نگاه نمی کرد، حرفش رو نمی فهمید. اصلا حس حرف زدن نیست، نه من نه Missy . فقط سعی کردیم یه طوری بحث رو جمع کنیم و در ریم.

خونه ام. خسته ام. کلی لالا دارم + کلی ترجمه.   Missyهم بی طاقت شده ، همش غر می زنه که بخوابیم . اما این طور که پیداست شب دراز است و . . .

 

**دیشب که می خواستم این ژست رو بذارم، شبکه مشکل داشت !