راستی آخر این هفته قراره یه اتفاق مهم بیافته:
دیدار بابای خودم با بابای بچه هام!
خدا به خیر بگذرونه
![]() |
![]() |
![]() |
راستی آخر این هفته قراره یه اتفاق مهم بیافته:
دیدار بابای خودم با بابای بچه هام!
خدا به خیر بگذرونه
این روزها کلی کار انجام دادم؛
درکه رفتم-کوهسار-
.
نمایشگاه کتاب رفتم!
.
کنکور ارشد دادم
.
نمایشگاه کتاب رفتم!
.
خونه ی دوست جونام رفتم
.
نمایشگاه کتاب رفتم!
.
خونه ی اون یکی دوست جونام رفتم
.
نمایشگاه کتاب رفتم!
.
الان هم دانشکده ام و منتظر جلسه ی رسیدگی به پایان نامه
خدا این یکی رو به خیر بگذرونه. . .
می دونید نکته اش کجاست؟
اینکه دیگه نمی تونم نمایشگاه کتاب برم!
این روزها شده ام دختر بچه ای که آلاسکا هم ذوق زده اش می کند، خیلی خبری نیست از افسردگی های همیشگی و شیطنت های دخترانه گاه و بیگاه جاش را گرفته. تقریبا هر روز صبح-ظهر- با تماس کسی که حالا بعد از سه سال یقین دارم که دوستم دارد -و این روزها من هم طعم گس دوست داشتنش را مزه مزه می کنم-، بیدار می شوم. خیلی قیدی ندارم که پنهانش کنم این حسی را که هنوز نمی دانم اسمش چیست.
همین