عجیب نیست اگر تو را نمی شناسم، چه هر آنچه می شناختم ...
عجیب نیست درد کشیدن، عجیب نیست درد همه ی قرص های توی کیف و زیر تخت و روی میز را یکجا حس کردن.
عجیب نیست تنهایی، شکوه دارد اما. شکوه شبی در راه. طولانی. تاریک. که از خلوت با ماه ، شوق رسیدن را گم می کنی، حتی.
عجیب نیست تخت را به آغوش کشیدن. تلخ است. مضحک است شاید، وقتی حتی باران خلاصی ندارد از ابرها، زمین از تشنگی و تو از تو.
عجیب نیست بی قراری. شور بچه گانه ایست که بی تابم می کند.گاهی.



